هردل که داغدار شود از نظاره اش
پهلو به آفتاب زند هر ستاره اش
۱باشد ستاره درشب تاریک رهنما
شد زیر زلف رهزن من گوشواره اش
۲ابروی او اگر چه هلال گرفته ای است
تیغ برهنه ای است زبان اشاره اش
۳شرمنده است پیش قدش درنشست و خاست
باغ از گل پیاده و سرو سواره اش
۴ازگریه چشم هرکه چو بادام شد سفید
نظاره بنفشه خطان است چاره اش
۵آن را که دربساط چو گل هست خرده ای
در دست صد کس است گریبان پاره اش
۶زاهد نظر به مردم بالغ نظر، بود
طفلی که زهد خشک بود گاهواره اش
۷بر شیشه دل است گواراتر از شراب
زخمی که می زند دل چون سنگ خاره اش
۸صائب فتاد هر که درین بحر بی کنار
چون گوهرست گرد یتیمی کناره اش
۹