غافل ز حال طوطی شیرین زبان مباش
با سبز کرده های سخن سرگران مباش
۱ای غنچه ای که دل به زر خویش بسته ای
غافل ز باد دستی فصل خزان مباش
۲در جبهه گشاده گلها نگاه کن
دلگیر ازگرفتگی باغبان مباش
۳از ره مرو به جلوه خوبان سنگدل
قانع ز وصل کعبه به سنگ نشان مباش
۴سنگ فسان تیغ نشاط است کوه غم
زنهار از گرانی غم دلگران مباش
۵صبح امید در دل شبهاست بی شمار
قانع ز خوان فیض به یک استخوان مباش
۶سالمترست از دم شمشیر پشت تیغ
دلتنگ از نیامد کار جهان مباش
۷در چشمها سبک زگرانی شوند خلق
در محفلی که راه بیابی گران مباش
۸هرکس زخوان قسمت خود رزق می خورد
از کم بضاعتی خجل ازمیهمان مباش
۹یاران رفته را به نکویی کنند یاد
گر عمر زود می گذرد دلگران مباش
۱۰آب روان عمر ز استاده خوشتریست
آزرده از گذشتن این کاروان مباش
۱۱یکسان سلوک به کج و راست چون کمان
غماز عیب ناوک کج چون نشان مباش
۱۲در موسمی که روی زمین یک طبق گل است
صائب چو بیضه دربغل آشیان مباش
۱۳