در محفل که راه بیابی گران مباش
از حرف سخت بار دل دوستان مباش
۱یاد از حباب گیر طریق نشست و خاست
دربزم چون محیط بزرگان گران مباش
۲با نیک و بد چوآینه هموار کن سلوک
غماز عیب چون محک امتحان مباش
۳شرط است پاس نوبت مردم درآسیا
درانجمن چو شمع سراپا زبان مباش
۴طی کن چو ریگ، طلب رابه خامشی
بیهوده نال چون جرس کاروان مباش
۵تاابر نوبهار پریشان نگشته است
دستی بلند کن صدف بی دهان مباش
۶نقش قدم به کعبه رسانید خویش را
پای به خواب رفته این کاروان مباش
۷یک برگ را برات اقامت نداده اند
غافل ز سردمهری باد خزان مباش
۸هر چند خرمنت ز ثریا گذشته است
ایمن ز برق حادثه آسمان مباش
۹درآتش است نعل گل ای خانمان خراب
درفکر جمع خاروخس آشیان مباش
۱۰ما وصل گل به نغمه سرایان گذاشتیم
ای باغبان تونیز درین بوستان مباش
۱۱صائب غریب وبیکس و دلگیر می شوی
پر در مقام تجربه دوستان مباش
۱۲