حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش
خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش
۱روی تو آتشی است که زلف است دود او
شیری است غمزه تو که دلهاست بیشه اش
۲سروی است قامت تو که ازجای می کند
در هر دلی که پنجه فرو برد ریشه اش
۳دست از هنر چگونه نشوید کسی به خون ؟
فرهاد را ز پای درآورد تیشه اش
۴چون اختیار پیشه و شغل دگر کند؟
صائب که شد ز روز ازل عشق پیشه اش
۵