غافل ز حال عاشق خونین جگر مباش
مغرور حسن پا به رکاب اینقدر مباش
۱هرگاه بهله را به کمر آشنا کنی
از دست کار رفته ما بیخبر مباش
۲هنگامه شراب کمینگاه آفت است
در محفلی که باده خوری بیخبر مباش
۳همراه بد ز رهزن بیگانه بدترست
باهر نیازموده رفیق سفر مباش
۴نقش مراد نیست درین باغ جز یکی
زنهار همچو آب پریشاننظر مباش
۵هرگز به دست پیش زوالی نمیرسد
گر برخوری به تیغ فنا بیجگر مباش
۶از جام نام جم به زبانها فتاده است
زنهار در بساط جهان بیاثر مباش
۷غمگین مکن، اگر نکنی شاد خاطری
گر مرهم دلی نشوی نیشتر مباش
۸چون نی گر از نوای گلوسوز مفلسی
در کام تلخ سوختگان بیشکر مباش
۹از هردو سر مشو ترازوی چرخ قلب
گر صندل سری نشوی دردسر مباش
۱۰پیشانی گشاده به از گنج گوهرست
دلتنگ چون صدف ز وداع گهر مباش
۱۱دل را چو سرو بید خنک کن به سایهای
یکبارگی چو دار فنا بیثمر مباش
۱۲عمری است تا چو شبنم گل در رکاب توست
غافل ز حال صائب خونینجگر مباش
۱۳