فارغ ز تمنای جهان گذران باش
بی داعیه چون دیده حیرت زدگان باش
۱از راه تواضع به فلک رفت مسیحا
باذره تنزل کن و خورشید مکان باش
۲زان پیش که ایام بهاران بسر آید
آماده پرواز چو اوراق خزان باش
۳در حقه سربسته گذارند گهر را
خاموش نشین، محرم اسرار نهان باش
۴آیینه خورشید شود دیده بیدار
چون شبنم گل تادم آخر نگران باش
۵شد مخزن گوهر صدف از پاک دهانی
یک چند درین بحر تو هم پاک دهان باش
۶سررشته میزان عدالت مده از دست
زنهار که با هرکه گران است گران باش
۷جایی که به کردار بود قیمت مردم
صائب که ترا گفت که چون تیغ،زبان باش ؟
۸