شده است از شوق تیغ جان ستانش
وبال خضر، عمر جاودانش
۱به جای نافه دل بر خاک ریزد
ز زلف و کاکل عنبرفشانش
۲غبار آلوده گرد کسادی است
نسیم پیرهن در کاروانش
۳چه باغ است این که دلها را کند آب
ز پشت در صدای باغبانش
۴ز حیرت آنقدر فرصت ندارم
که درد خود کنم خاطرنشانش
۵چنان ناسازگارست آن جفا جوی
که نتوان ساخت پیغام از زبانش
۶ندارد برگ سبزی رنگ، صائب
با این سامان ز باغ و بوستانش
۷