حضوری داشتم شب با خیالش
که در خاطر نمی آمد وصالش
۱پریرویی که من جویای اویم
اشارت بر نمی دارد هلالش
۲گل از شبنم کند در یوزه چشم
که گردد محو خورشید جمالش
۳کند درلامکان خاکسترش سیر
به هر خرمن که زد برق جلالش
۴به چندین رنگ هرساعت برآید
بهار از انفعال رنگ آلش
۵اگر گوهر شود همچشم با او
دهد گرد یتیمی خاکمالش
۶ازان رخسار چون گل چشم بد دور
که از شبنم بود عبن الکمالش
۷الفها سینه شهباز دارد
ز شرم چهره پر خط و خالش
۸زبان شکر جای سبزه روید
به هر جا سایه اندازد نهالش
۹به صحرا افکند چون نافه مشک
ز وحشت سایه را وحشی غزالش
۱۰به کف دارد کمند آسمان گیر
زمین از سایه نازک نهالش
۱۱کلاه از فرق گردون می رباید
سر هر کس که گردد پایمالش
۱۲به چشم ذره شب را روز کرده است
فروغ آفتاب بی زوالش
۱۳دل آیینه ها راآب کرده است
ز شوخی برق حسن بی مثالش
۱۴که دارد زهره تکلیف ،صائب ؟
نیابد بی تکلف گر خیالش
۱۵