اگر چشم کافر فتد برلقایش
نیاید به لب غیر نام خدایش
۱شود گریه شمع یاقوت احمر
به بزمی که افروزد از می لقایش
۲زمین گیر سازد تماشاییان را
چو در جلوه آید قد دلربایش
۳ز اندیشه آن تن نازپرور
چو فانوس دور استد از تن قبایش
۴ز عیسی چه بگشاید آن خسته ای را
که بیماری چشم باشد دوایش
۵برآرد سراز جیب دریای گوهر
دهد چون حباب آن که سر درهوایش
۶چو آسودگی خواهی ازآسمانی
که بی آب، گردان بود آسیایش
۷چنان کز کمان تیر صائب گریزد
ز خود می گریزد چنان آشنایش
۸