که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟
که یک حلقه اوست چشم سیاهش
۱دل تنگ با جلوه اش چون برآید؟
گه گردون غباری است از جلوه گاهش
۲کمر بسته چون بندگان بهر خدمت
مه از هاله پیش رخ همچو ماهش
۳اگر آب گردد رهایی نیابد
به هر دل که پیچد زلف سیاهش
۴زراندود شد چون خطوط شعاعی
خس و خار عالم زبرق نگاهش
۵نکردند دلها دگر راست قامت
شکستند روزی که طرف کلاهش
۶طلبکار اوراست چون تیغ پایی
که سنگ فسان می شود سنگ راهش
۷چه گل چیند از سرکشی دست صائب ؟
که دامن ز گل می کشد خار راهش
۸