سخن تانگردد چو موی میانش
محال است آید برون ازدهانش
۱به مژگان دگر بازگشتن ندارد
نگاهی که افتد به سرو روانش
۲ز بس لطف، چون رشته از عقد گوهر
نمایان بود مغز ازاستخوانش
۳دل پر مرا خالی آن روز گردد
که از بوسه خالی کنم بوسه دانش
۴مجویید اسلام ازان نامسلمان
که زنار باشد ز موی میانش
۵مجرد زالفاظ گردد چو معنی
سخن تا برآید ز تنگ دهانش
۶مرا برده ازراه بیرون عزیزی
که گل یک پیاده است از کاروانش
۷منه تهمت گوشه گیری به عنقا
که از کوه قاف است سنگ نشانش
۸دل سنگ شد آب صائب زآهم
نشد نرم گردد دل پاسبانش
۹