سری را که بالین شود آستانش
بود بخت بیدار خواب گرانش
۱فتاده است کارم به خونریز طفلی
که گلگون شود اسب نی زیر رانش
۲رسانده است ناسازگاری به جایی
که نتوان سخن ساختن از زبانش
۳ز دل پاک سازد بساط جهان را
نسیمی که برخیزد از بوستانش
۴شکوه جمالش رسیده است جایی
که خواب بهاران کند پاسبانش
۵به نازک میانی است کارم که دیدن
کند کار آتش به موی میانش
۶ز می جان کند درتن می پرستان
لب جام تا بوسه زد بردهانش
۷گرفتم که افتد گذارش به خاکم
که راهست دستی که گیرد عنانش ؟
۸سپندی که از روی گرم تو سوزد
شود سرمه درکام، آه و فغانش
۹نمانده است سامان پرواز دل را
رباید مگر بیخودی ازمیانش
۱۰حجاب است مهر دهان هنرور
ز جوهر بود تیغ،بند زبانش
۱۱چه فارغ ز چرخ است آزاد طبعی
که از همت خود بود آسمانش
۱۲میندیش از چین ابروی گردون
که نرم است بسیار پشت کمانش
۱۳نشد مهربان ازدعای دل شب
کجا خط به صائب کند مهربانش ؟
۱۴