ز اضطراب دل کند آن زلف عنبرفام رقص
میکند آری به بال مرغ وحشی دام رقص
۱پرتو خورشید را آیینه در وجد آورد
در دل روشن کند آن یار سیماندام رقص
۲پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک میکند در حلقههای دام رقص
۳شوق در هر دل که باشد مطربی در کار نیست
بی دف و نی میکند گردون مینافام رقص
۴در محیط عشق بیتابی بود باد مراد
برد کف را بر کران زین بحر خونآشام رقص
۵ذره را نظاره خورشید در رقص آورد
آتشینرویی چو باشد نیست بیهنگام رقص
۶تا رگ خامی بود در باده ننشیند ز جوش
میکنند از نارسایی صوفیان خام رقص
۷اوج دولت جای بازی و نشاط و لهو نیست
از بصیرت نیست کردن بر کنار بام رقص
۸هرکجا آن مطرب خورشید و طالع شود
خرده جان را کند چون ذره بیآرام رقص
۹شمع میسازد قبا پیراهن فانوس را
چون کند در انجمن آن یار سیماندام رقص
۱۰طعمه دریا نگردد هرکه از خود شد تهی
تا بود خالی، بر روی صهبا جام رقص
۱۱فتنهسازان جهان را نیست در فرمان زبان
میکند بیخواست آتش را زبان در کام رقص
۱۲از سیهمستان نمیآید تمیز درد و صاف
میکنم یکسان به ذوق بوسه و دشنام رقص
۱۳پایکوبان میرود سیلاب صائب تا محیط
هرکه را شوق است در سر میکند هر گام رقص
۱۴اختیاری نیست صائب بیقراریهای ما
ذره چون خورشید بیند میکند ناکام رقص
۱۵