روزها گر نیست نم درجویبارم همچو شمع
در دل شبها رگ ابر بهارم همچو شمع
۱خضر اگر خود را به آب زندگانی سبز داشت
من به آب چشم خود را تازه دارم همچو شمع
۲تا گشودم دیدهٔ روشن درین ظلمت سرا
خرج اشک وآه شد جسم نزارم همچو شمع
۳می زدایم زنگ کفر ازدل شب تاریک را
ذوالفقار از شهپر پروانه دارم همچو شمع
۴زنده دارم تا به بیداری شب دلمرده را
نور می بارد زچشم اشکبارم همچو شمع
۵رشتهٔ اشک است و مدّ آه از بی حاصلی
دربساط آفرینش پود و تارم همچو شمع
۶چون تمام شب نسوزم، چون نگریم تا سحر؟
در کمین خصمی چو باد صبح دارم همچو شمع
۷گرچه نتوانم ز پیش پای خود ظلمت زدود
رهنمای عالمی شبهای تارم همچو شمع
۸حلقهٔ صحبت ندارد جز ندامت حاصلی
زان بود خاییدن انگشت کارم همچو شمع
۹گرچه در ظاهر ز من محراب و منبر روشن است
صد کمر زنار زیر خرقه دارم همچو شمع
۱۰تا نپیوندم به دریا جویبار خویش را
نیست ممکن برزمین پهلو گذارم همچو شمع
۱۱داشتم صائب امید دلگشایی از سرشک
شد فزون عقدهٔ دیگر به کارم همچو شمع
۱۲