آبرو رامی برد از چهره اظهار طمع
ابر آب روی مردان است گفتار طمع
۱خواری روی زمین خاری است از دیوار او
زرد رویی یک گل است از طرف دستار طمع
۲در زمینش گر گل بی خار کارد باغبان
خار دامنگیر می روید ز گلزار طمع
۳خستگان راهست پرهیزی به هر عنوان که هست
می کند پرهیز از پرهیز بیمار طمع
۴می توان جستن به مکرو حیله از قید فرنگ
نیست امید رهایی با گرفتارطمع
۵از بریدن و ز گسستن چون رگ سنگ ایمن است
حرص بندد برمیان هرکه زنار طمع
۶چون میان روز روشن خواهد از مردم چراغ؟
روز را گر شب نمی داند سیه کارطمع
۷حاصلش نبود بغیر از برگ سبز سایلان
در دل هرکس دواند ریشه زنگار طمع
۸صائب از بی آبرویان تا توانی دور باش
کز برص مسری تر افتاده است ادبار طمع
۹