می گدازد زین شراب آتشین مینای شمع
تا چه با پروانه بیدل کند صهبای شمع
۱حسن را در پرده شرم است جولان دگر
جامه فانوس زیبنده است بربالای شمع
۲برق بی زنهار باشد خرمن پروانه را
گرچه می باردبه ظاهر نور از سیمای شمع
۳گر شود بازیچه باد صبا خاکسترش
از سر پروانه کی بیرون رود سودای شمع
۴نیست هرناشسته رو شایسته اقبال عشق
مه کجا در دیده پروانه گیرد جای شمع
۵می کند دل را سیه نزدیکی سیمین بران
گرچه کافوری بود،تاریک باشد پای شمع
۶رشته جان جسم خاکی را کند گردآوری
کز درون خود بود شیرازه اجزای شمع
۷قسمت پروانه جز خمیازه آغوش نیست
در شبستان وصال از قامت رعنای شمع
۸ظاهر آرایی کند روشندلان را شادمان
گر بر در زدی برون فانوس از سیمای شمع
۹می پرد در جستن پروانه چشم روشنش
گرچه در ظاهر بلند افتاده استغنای شمع
۱۰از نظر بازی اثر از جسم زار من نماند
می شود خرج فروغ خویش سرتاپای شمع
۱۱عشق عالمسوز دل را پاک کرد ازآرزو
چون برآید مشت خاشاکی به استیلای شمع؟
۱۲در غلط افکنده فانوس مکرر خلق را
ورنه افتاده است یکتا قامت رعنای شمع
۱۳روز دود و شب فروغش رهنمایی می کند
نیست محتاج دلیل و راهبر جویای شمع
۱۴هر نهالی دارد از دریاب رحمت بهره ای
نیست غیر از اشک خود آب دگر درپای شمع
۱۵آتشین چنگ است در صید دل پروانه ها
گرچه هست ازموم کافوری ید بیضای شمع
۱۶لازم سر در هوایان است صائب سرکشی
کی غم پروانه دارد حسن بی پروای شمع؟
۱۷