از بس شدند زهره جبینان نهان به خاک
گردون نشست تا کمر کهکشان به خاک
۱از آستان عشق غباری است نوبهار
سر سبز آن که رفت درین آستان به خاک
۲چون لاله سرخ روی برون آید از زمین
با خویش هرکه برد دل خونچکان به خاک
۳آزادگان ز آب حیاتند بی نیاز
هرسرو کرده است دو صد باغبان به خاک
۴قارون زبار حرص به روی زمین نماند
دام از گرسنه چشمی خودشد نهان به خاک
۵چون تیغ آبدار درین میهمانسرا
خون می خورد کسی که نمالد زبان به خاک
۶چون تیر هرکه راست کند قد درین بساط
با قامت خمیده رود چون کمان به خاک
۷آیینه دار سرو و گل و یاسمن شود
پهلو کند کسی که چو آب روان به خاک
۸می هرچه بود در دلم آورد برزبان
در نوبهار دانه نماند نهان به خاک
۹با نور آفتاب عنان برعنان رود
چون سایه رهروی که نباشد گران به خاک
۱۰پهلو به دست جوهریان می زند زمین
از بس که ریخت لعل لب دلبران به خاک
۱۱در گرد سرمه گشت سواد جهان نهان
شد سرمه بس که چشم تماشاییان به خاک
۱۲آید بساط خاک زره پوش درنظر
از بس که ریخت حلقه زلف بتان به خاک
۱۳تا می توان به دامن پاک صدف فشاند
صائب مریز گوهر خود رایگان به خاک
۱۴