جمعی که پیش خلق گذارند به خاک
پیش از اجل روند ز خست فرو به خاک
۱نیرنگ عاقبت چه کند با سیه دلان
جایی که آفتاب رود زردرو به خاک
۲بر مور و مار جای نفس تنگ گشته است
بردند بس که آدمیان آرزو به خاک
۳از هجر شکوه بادر و دیوار می کنم
چون داغ دیده ای که کند گفتگوبه خاک
۴نیش است درنظر رگ ابری که خشک شد
چندان که ممکن است مریز آبرو به خاک
۵مرگ ازهوای عشق سرم را تهی نساخت
خالی نشد زباده مرااین کدو به خاک
۶از چشم حرص، دل نگرانی نبرد مرگ
این زخم جانستان نپذیرد رفو به خاک
۷از حسرتش به سینه زند سنگ،لامکان
آن گوهری که می کنیش جستجو به خاک
۸زان لعل آبدار خوشم با جواب خشک
سازند درمقام ضرورت وضو به خاک
۹غافل به ماندگان نظر از رفتگان کند
گر صد هزار رود پیش ازو به خاک
۱۰شرط سجود حق ز جهان دست شستن است
زنهار روی خود ننهی بی وضو به خاک
۱۱صائب ز داغ لاله سیه روزتر شود
هر قطره خون که می چکد ازتیغ او به خاک
۱۲