خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک
دارم هزار نغمه تربازبان خشک
۱از سایه ام اگر چه به دولت رسند خلق
باشد نصیب من چو هما استخوان خشک
۲بی آب، نان خشک گلو گیر می شود
گر آبرو به جاست گواراست نان خشک
۳چون تیغ آبدار کند جلوه درنظر
آن راکه آبروست به جا درجهان خشک
۴چون ماهیان ز نعمت الوان روزگار
ماصلح کرده ایم به آب روان خشک
۵سر برنیاورم ز زمین روز باز خواست
از بس که دیده ام تری از آسمان خشک
۶آب مروت از قدح آسمان مجوی
بگذر چو تیر راست ز بحر کمان خشک
۷روزی که نیست ابرتری درنظر مرا
چون شیشه می خلد به دلم آسمان خشک
۸ساقی کجاست تا در میخانه واکند
تا اهل زهد تخته کنند این دکان خشک
۹از جان پرغبار سخنهای تر مرا
چون لعل آبدار برآید ز کان خشک
۱۰چون پای قطع راه نداری ز کاهلی
بیرون مرو ز راه چو سنگ نشان خشک
۱۱چون تیغ اگر چه تشنه لبی داردم کباب
تر می کنم گلوی جهان بازبان خشک
۱۲حیرت ز بس که کرد زمین گیر خلق را
این دشت، سنگلاخ شد ازرهروان خشک
۱۳نازک خیال هم ز سخن می رسد به کام
گرتر شود زآب گهرریسمان خشک
۱۴آه ندامتی است که در دل خلد چو تیر
حاصل مرا ز قامت همچون کمان خشک
۱۵مهمان آسمان و فضولی، چه گفتگوست
نگذاشت آرزو به دل این میزبان خشک
۱۶صائب شده است دام وقفس گلستان من
از بس گزیده است مرا آشیان خشک
۱۷