از ترزبانیم نشد آسوده کام خشک
کز آب تیغ، سبز نگردد نیام خشک
۱زنهار تن به نام مده چون نگین، که شد
عالم سیاه درنظر من زنام خشک
۲غیر از جواب خشک ندارد نتیجه ای
آن را که هدیه ای نبود جز سلام خشک
۳از ریزش است دست تو چون ابر اگر تهی
از سایلان دریغ مدار احترام خشک
۴بی خال کرد زلف تو صید هزار دل
هرچند کار دانه نیاید ز دام خشک
۵پروای مرگ نیست تهیدست را، چرا
از سرنگون شدن کند اندیشه جام خشک
۶خوبان به بوسه گر لب عشاق ترکنند
تر می شود ز نام عقیق تو کام خشک
۷تا شعر آبدار نباشد به کس مخوان
سوهان روح خلق مشو ازکلام خشک
۸زان لعل آبدار که می می چکد ازو
صائب نصیب ما نبود جز پیام خشک
۹