نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را
سنگ اطفال شود کوه و کمر مجنون را
۱توشه از پاره دل، راحله دارد از شوق
نیست حاجت به سرانجام سفر مجنون را
۲سر آزاده به اسباب نمی پردازد
موی ژولیده بود بالش پر مجنون را
۳تاجش از داغ جنون، دامن صحرا اورنگ
موجه ریگ روان است کمر مجنون را
۴چشم آهوست سیاهی به سیاهی بلدش
نیست در کار دلیلی به سفر مجنون را
۵نیست صاحب نظران را ز نظر بند گزیر
نگذارند غزالان ز نظر مجنون را
۶تاج شاهان جهان گر ز زر و سیم بود
از مه و مهر بود افسر زر مجنون را
۷می خورد گرد عبث محمل لیلی در دشت
نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را
۸تو که از شیشه دلانی حذر از سختی کن
که بود رطل گران، کوه و کمر مجنون را
۹خبر از خرده راز دل لیلی دارد
گرچه از هر دو جهان نیست خبر مجنون را
۱۰عرض گوهر مده ای خواجه که فارغ دارد
دل پر آبله از گنج گهر مجنون را
۱۱گر در آن زلف ندیدی دل بی تاب مرا
در سیه خانه لیلی بنگر مجنون را
۱۲گر به ظاهر به نظر چشم غزالان دارد
هست در پرده تماشای دگر مجنون را
۱۳می شود تار سیه خیمه لیلی صائب
مد آهی که برآید ز جگر مجنون را
۱۴