گل به صد دیده شبنم نگران است او را
لاله از جمله خونین جگران است او را
۱نیست حاجت به نقاب آن رخ چون آینه را
پرده شرم و حیا آینه دان است او را
۲چه غم فاخته آن سرو خرامان دارد؟
رفتن دل به نظر آب روان است او را
۳تیغش از کشتن عشاق کجا کند شود؟
آن که از سختی دل سنگ فسان است او را
۴می کند خون به دل گوشه نشینان جهان
خال مشکین که در آن کنج دهان است او را
۵می توان خواند ز پشت لب او بی گفتار
سخنی چند که در زیر زبان است او را
۶بدن نازک او بس که لطیف افتاده است
خار در پیرهن از رشته جان است او را
۷دل عاشق مگر از بنده نوازی گیرد
ورنه یوسف به زر قلب گران است او را
۸نیست ممکن دلش از کشتن ما داغ شود
که شهادتگه ما لاله ستان است او را
۹می شود رنگ به رنگ آن گل رخسار از شرم
تا که از دور به جرأت نگران است او را؟
۱۰کیست با او طرف جنگ تواند گشتن؟
فلک سنگدل از شیشه دلان است او را
۱۱می کند خون به دل جوهر تیغ از غیرت
پیچ و تابی که در آن موی میان است او را
۱۲از شفق چهره خورشید به خون می شوید
چه غم از دیده خونابه فشان است او را؟
۱۳چشمه آب حیات است لب سیرابش
چه خبر از جگر تشنه لبان است او را؟
۱۴چشم پوشیده ز ارباب هوس می گذرد
چون شرر چشم به دلسوختگان است او را
۱۵از عقیقی است مرا بوسه توقع که سهیل
یکی از جمله خونابه کشان است او را
۱۶چون ز صاحب نظران دل نرباید صائب؟
که قدی حلقه رباتر ز سنان است او را
۱۷