گر به گلزار بری آن رخ افروخته را
گل به بلبل نگذارد جگرسوخته را
۱هر که پوشد ز جهان چشم، نماند بی رزق
طعمه از دست بود باز نظر دوخته را
۲نکند چرخ تعدی به جگرسوختگان
سرمه در کار نباشد نفس سوخته را
۳منت زلف مکش دل چو گرفتار تو شد
رشته حاجت نبود طایر آموخته را
۴نیست حاجت شب پروانه ما را به چراغ
شمع از خود بود این بال و پر افروخته را
۵دلت ای غنچه محال است سبکبار شود
تا نریزی ز بغل این زر اندوخته را
۶ایمن از زخم زبان شد ز خموشی صائب
نیست اندیشه ز سوزن دهن دوخته را
۷