در مصافی که من از آه علم وا کردم
کوه اگر بود طرف، بادیه پیما کردم
۱توشه آخرت من ز خرابات وجود
مشت خاکی است که در کاسه دنیا کردم
۲گوهری نیست که درد امن این صحرانیست
من قناعت به همین آبله پا کردم
۳سفری را که توان گفت به دل بار نبود
سفر بیخودیی بود که تنها کردم
۴کمر ساحل مقصود به دستم آمد
تا درین قلزم خونخوار کمر وا کردم
۵حیف ازین عمر گرانمایه که از بیخبری
صرف طول امل و عرض تمنا کردم
۶پاس اندوه بدارید که من همچو شرر
عمر خود در سر یک خنده بیجا کردم
۷چون معنبر نشود بزم دو عالم صائب؟
زین گرهها که من از زلف سخن وا کردم
۸