یاد آن عهد که در بحر سفر میکردم
کمر سعی خود از موج خطر میکردم
۱چون صدف قطره اشکی که به من میدادند
میزدم بر لب خود مهر و گهر میکردم
۲یک جهان سوختهدل میشد اگر مهمانم
به دم گرم چراغ همه بر میکردم
۳گر دو صد قافله مخمور به من بر میخورد
سر خوش از میکده خون جگر میکردم
۴از چمن محو جمال چمنآرا بودم
چشم پوشیده ز فردوس گذر میکردم
۵میگرفتند بُتان گوش خود از افغانم
در دل سنگ به فریاد اثر میکردم
۶گرچه دنبالهرو قافلهٔ دل بودم
خفتگان را به سر پای خبر میکردم
۷ز آشنایی بیطلسم ره و رسم افتادم
من که از معنی بیگانه حذر میکردم
۸ای خوش آن عهد که در مصر وجود از مستی
یوسفی بود به هرجای نظر میکردم
۹این که عمرم همه در مرحلهپیمایی رفت
کاش یک بار هم از خویش سفر میکردم
۱۰یاد عهدی که به اکسیر قناعت صائب
زهر اگر قسمت من بود شکر میکردم
۱۱