دست در دامن رنگین بهاری نزدم
ناخنی بر دل گلزار چو خاری نزدم
۱شبنمی نیست درین باغ به محرومی من
که دلم خون شد و بر لاله عذاری نزدم
۲دهشت سختی این راه گره کرد مرا
سینه چون آبله بر نشتر خاری نزدم
۳ساختم چون خس گرداب به سرگردانی
دست چون موج به دامان کناری نزدم
۴گنج پر گوهر من اشک ندامت کافی است
بر سر گنجی اگر حلقه چو ماری نزدم
۵در شکست دل من چرخ چرا می کوشد؟
سنگ بر شیشه پیمانه گساری نزدم
۶زان ز عیب و هنر خویش نگشتم آگاه
که به اخلاص در آینه داری نزدم
۷شد سرم خاک درین بادیه و ز پاس ادب
دست چون گرد به فتراک سواری نزدم
۸گشت خرج کف افسوس، حنای خونم
بوسه بر پای بلورین نگاری نزدم
۹گرچه سر حلقه دلسوختگانم چون داغ
ناخنی بر جگر لاله عذاری نزدم
۱۰تیر تخشی طمع از شیر شکاران دارم
که ز کوتاهی اقبال شکاری نزدم
۱۱سیل بر خانه من زور چرا می آرد؟
من چون بی وقت در خانه یاری نزدم
۱۲کار این نشأه سزاوار به اقبال نبود
نه ز عجزست اگر دست به کاری نزدم
۱۳به چه تقصیر زرم قسمت آتش گردید؟
خنده چون گل به تهیدستی خاری نزدم
۱۴گرچه چون شانه دو صد زخم نمایان خوردم
دست صائب به سر زلف نگاری نزدم
۱۵