فیض در بیخبری بود چو هشیار شدم
صرفه در خواب گران بود چو بیدار شدم
۱دستم آن روز گرفتند که رفتم از دست
کارم آن روز نسق یافت که از کار شدم
۲من از زیرکی از دام قضا می جستم
به دوپا در شکن زلف گرفتار شدم
۳سر برآورد ز پیراهن من آخر کار
یوسفی را که ز آفاق خریدار شدم
۴خرده ای را که ز جیب دگران می جستم
همه در نقطه من بود چو پرگار شدم
۵گرچه یکرنگ به آیینه نشد طوطی من
اینقدر بود که یکرنگ به زنگار شدم
۶چون گهر در نظر جوهریان شد شیرین
خزفی را که من از عشق خریدار شدم
۷می چکد زهر ندامت ز پر و بال مرا
که چرا طوطی هر آینه رخسار شدم
۸سود و سرمایه من چیست بغیر از افسوس؟
من که با دست تهی بر سر بازار شدم
۹داشت افسرده دلی حلقه بیرون درم
آب چون گشت دلم شبنم گلزار شدم
۱۰من که دارم به جگر خار ز ناسازی خویش
زین چه حاصل که جهان را گل بی خار شدم؟
۱۱سر من تکمه پیراهن خجلت گردید
بس که مشغول به آرایش دستار شدم
۱۲نفس خوش نکشیدند غزالان صائب
تا من این قافله را قافله سالار شدم
۱۳