تیغ برهنه را به بغل تنگ می کشم
چون ساغری ز باده گلرنگ می کشم
۱شبدیز عقل ترک حرونی نمی کند
گلگون باده را به ته تنگ می کشم
۲خال تو سنگ کم به ترازوی من نهاد
من هم متاع دل به همین سنگ می کشم!
۳قرب مکان تسلی عاشق نمی دهد
در پای ناقه ناله به فرسنگ می کشم
۴آتش ز چشم تیشه فرهاد می جهد
هر ناخنی که بر جگر سنگ می کشم
۵صائب خمار زور چو می آورد به من
مینای باده را به بغل تنگ می کشم
۶