آن بختم از کجاست سخن زان دهن کشم؟
این بس که گاهی از قلم او سخن کشم
۱باد خزان که خار به چشمش شکسته باد!
نگذاشت همچو غنچه نفس در چمن کشم
۲مرغی به آشیانه خود خار اگر برد
صد ناله غریب ز شوق وطن کشم
۳از بوسه غیر دلزده گردیده است و من
در فکر این که چون زلب او سخن کشم
۴تیغ اجل دو دست مرا گر قلم کند
مشق جنون همان به بیاض کفن کشم
۵خون از دماغ غنچه تصویر گل کند
در محفلی که شانه به زلف سخن کشم
۶صائب زبس که دست زعالم کشیده ام
شرم آیدم که دست به زلف سخن کشم
۷