از گوهر سرشک بود آب و تاب چشم
چشمی که خشک شد نبود در حساب چشم
۱از چشم و دل مپرس که در اولین نگاه
شد چشم من خراب دل و دل خراب چشم
۲بیدار کردن دل خوابیده مشکل است
ور نه به یک دو قطره شود شسته خواب چشم
۳در دست رعشه دار گهر را قرار نیست
شد بیقرار اشک من از اضطراب چشم
۴از حیرت جمال تو آیینه خشک شد
از آفتاب اگر چه شود بیش آب چشم
۵خواهد دمید سبزه خط از عذار یار
تا خشک می کند عرق خود حجاب چشم
۶صبح از نظاره دیده خورشید را نیست
کی می شود سفیدی ظاهر نقاب چشم؟
۷هر چند از آفتاب بود تلخی گلاب
شد تلخ از ندیدن رویت گلاب چشم
۸از بس به روی تازه خطان چشم دوختم
چون مصحف غبار مرا شد کتاب چشم
۹هرگز نمی رسد لب خمیازه اش بهم
از خانه است اگر چه مهیا شراب چشم
۱۰صائب شکنجه ای بتر از چشم شور نیست
پروای شور حشر ندارد کباب چشم
۱۱