چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم
یارب چه بود مصلحت از بود آتشم؟
۱پروانه مرا به چراغ احتیاج نیست
چون کرم شبچراغ زراندود آتشم
۲آسوده اند سوختگان از گداز عشق
از خامیی که هست مرا، عود آتشم
۳پای چراغ سوختگان است سینه ام
از داغ عشق، کعبه مقصود آتشم
۴سوزی که هست در جگر من مرا بس است
خامی نمی کند هوس آلود آتشم
۵دیگر عنان گریه نیارد نگاه داشت
در دیده ای که سرمه کشد دود آتشم
۶نه مستحق عشقم و نه در خور هوس
بیگانه بهشتم و مردود آتشم
۷خاکسترست حاصل نشو و نمای من
بی عاقبت چو خرمن نابود آتشم
۸از آه کم نشد پرکاهی غم از دلم
شد چهره کهربایی ازین دود آتشم
۹چون گوهر گرامی آدم درین بساط
مسجود آفرینش و مردود آتشم
۱۰صائب نگشت نرم دل آهنین من
عمری است گرچه در کف داود آتشم
۱۱