با درد خشک ساخته ام، از دوا ترم
چشم غبار دیده ام، از توتیا ترم
۱در آفتابروی قناعت نشسته ام
از سایبان منت بال هما ترم
۲ای سیل بگذر از سر ویرانیم که من
از نقش پای ریگ روان بی بقا ترم
۳جرم مرا چو اشک میاور به روی من
کز جبهه تا (به) نقش قدم از حیا ترم
۴دورم مکن به تهمت بیگانگی که من
از معنی بلند به دل آشنا ترم
۵حسنش همان به ساغر می جلوه می کند
از اشک تاک اگر چه بسی باصفا ترم
۶روزی که در پیاله می لاله رنگ نیست
از عندلیب فصل خزان بینوا ترم
۷هر چند می دهم به غزل داد خسروی
صائب همان ز عرفی شیرین ادا، ترم
۸