موی میان نبود که من همچو مو شدم
بیرنگ بود حسن که یکرنگ او شدم
۱آن زلف فتنه ساز که عمرش دراز باد
نو خط تاب بود که من فتنه جو شدم
۲انگاره بود گوی سبکسیر آفتاب
روزی که من ربوده چوگان او شدم
۳دیروز سر ز بیضه برآورد عندلیب
گل در چمن نبود که من بذله گو شدم
۴شد محو طوق فاخته و طوق من به جاست
یارب چه روز بود گرفتار او شدم
۵واقف نمی شود به سرم تیغ اگر زنند
چون خط ز بس که محو بناگوش او شدم
۶گلزار بی حصار، بهشت نظارگی است
دیدم ترا خراب زمی، کامجو شدم
۷صد آرزو به گرد دلم در طواف بود
از حیرت جمال تو بی آرزو شدم
۸لبهای می چکان ترا در طواف بود
از حیرت جمال تو بی آرزو شدم
۹لبهای می چکان ترا در سر شراب
کردم نظاره تشنه صد آرزو شدم
۱۰بیمار داری دل بیمار مشکل است
جای شگفت نیست اگر تندخو شدم
۱۱آن کعبه را که می طلبیدم به صد نیاز
در پیش چشم بود چو بی جستجو شدم
۱۲مفتاح قفل کعبه دل مهر خامشی است
صد فتح روی داد چو بی گفتگو شدم
۱۳یک گوهر نسفته درین نه صدف نماند
صائب ز بس به بحر تفکر فرو شدم
۱۴