خط تو ریشه در رگ جان می دواندم
خال تو تخم مهر به دل می فشاندم
۱این شرم نارسا که نگهبان حسن توست
از بهر یک دو بوسه بجان می رساندم
۲دانم همین که می کشدم دل به خاک و خون
آگاه نیستم که کجا می کشاندم
۳دارم اگر چه دست به معشوق در کمر
حیرت همان به کوه و کمر می دواندم
۴این آتشی که در جگر من علم زده است
در یک نفس به خاک سیه می نشاندم
۵مشکل که روز حشر بیابم سراغ خویش
زینسان که جلوه تو ز خود می ستاندم
۶غافل که غوطه در جگر خاک می زند
آن ساده دل که گرد ز رخ می فشاندم
۷دو دست سبزه دانه آتش برشته را
دهقان عبث به خون جگر می دماندم
۸نزدیکتر به لب بود از دست، رزق من
حرص زیاده سر، به سفر می دواندم
۹فربه چسان شوم، که درین دشت پر فریب
صیاد سنگدل به نظر می چراندم
۱۰در کام شیر مانده ام از دعوی خودی
خضر من است هر که ز خود می رهاندم
۱۱غفلت بلاست، ورنه من آن صید زیرکم
کز خواب خوش تپیدن دل می جهاندم
۱۲دستار مست و دامن اطفال نیستم
چندین فلک چرا به زمین می کشاندم؟
۱۳چون صبح پاکدل نفس مهر می زنم
چندان که چرخ نیش به دل می خلاندم
۱۴بیهوشی من از اثر نکهت گل است
ناصح عبث گلاب به رخ می فشاندم
۱۵ذوق سفر چنین که عنانگیر من شده است
صائب چو مهر گرد جهان می دواندم
۱۶