بی خواست بس که بار دل گلستان شدم
بی اعتبار در نظر باغبان شدم
۱نانم همان به خون شفق غوطه می زند
چون صبح اگرچه پیر درین آستان شدم
۲از سنگ خاره می گذرد تیر آه من
از بار درد اگرچه دو تا چون کمان شدم
۳تا کی چو سرو دست توان داشت در بغل؟
از بی بری به خار گلشن گران شدم
۴گرد ملال و زنگ الم بود حاصلم
از سینه گرچه آینه دار جهان شدم
۵تنگ شکر شد از سخنم گوش روزگار
هر چند چون دهان ز نظرها نهان شدم
۶نگرفت هیچ کس به ثمر دست من چو سرو
چندان که ایستاده درین بوستان شدم
۷اول ز رشک محرمیم سرمه داغ بود
چون خواب رفته رفته به چشمش گران شدم
۸نتوان شکست خاطر بلبل برای گل
با دست و دامن تهی از بوستان شدم
۹فیض شراب کهنه مرا کرد نوجوان
دل زنده از توجه پیر مغان شدم
۱۰رنگ من از شکستگی آن رو فتاده است
شرمنده توجه باد خزان شدم
۱۱