با صد زبان چو غنچه گل بی زبان شدم
تا پرده دار خرده راز نهان شدم
۱چون ماه مصر، قیمت من خواست عذر من
گر یک دو روز بار دل کاروان شدم
۲از خار راه من گل امید می دمد
اکنون که همچو سیل به دریا روان شدم
۳سیلاب من کجا به محیط بقا رسد؟
زینسان که از غبار علایق گران شدم
۴افتاد حرف من به زبان چون دهان یار
هر چند بیشتر ز نظرها نهان شدم
۵هرگز شکوفه ام به ثمر بارور نشد
چون صبح اگر چه پیر درین بوستان شدم
۶چون خار دلشکسته درین بوستانسرا
شرمنده نسیم بهار و خزان شدم
۷در موسمی که بال برآرد ز لاله سنگ
چون بیضه پا شکسته درین آشیان شدم
۸درد طلب به مرگ ز من دست بر نداشت
آخر چو موج کشتی ریگ روان شدم
۹رضوان نداشت منصب دربانی بهشت
روزی که من ریاض ترا باغبان شدم
۱۰تا شد قبول پیر خرابات خدمتم
صائب امیدوار به بخت جوان شدم
۱۱