امشب به آه سرد ره خواب میزدم
در کوی یار، سیر چو مهتاب میزدم
۱در جام دیده پاره دل میگداختم
جولانگه خیال ترا آب میزدم
۲مژگان به هم رساندنم از بیغمی نبود
هر لحظه نیشتر به رگ خواب میزدم
۳فکر دهان تنگ توام داشت در میان
تا صبح بیپیاله می ناب میزدم
۴چون موج، سینه بر دل دریای پرخطر
از اشتیاق گوهر نایاب میزدم
۵تا صبح بود صحبت من گرم با خیال
بر یاد شمع سینه به مهتاب میزدم
۶از شغل گریه مطلب دیگر نداشتم
آبی به روی بخت گرانخواب میزدم
۷سنگ از تپیدن دل بیتاب خویشتن
تا صبحدم به سینه محراب میزدم
۸میشد چو نقطه دایره حیرتم وسیع
چندان که سیر و دور چو گرداب میزدم
۹از ضعف اگرچه بال پریدن نداشت چشم
فال مراد دیدن احباب میزدم
۱۰صائب نبود بیسببی اضطراب من
دامن به آتش دل بیتاب میزدم
۱۱