از دست رفت دامن یاری که داشتم
سیماب شد شکیب و قراری که داشتم
۱برق فنا کجاست که از مشت خار من
دامن فشان گذشت بهاری که داشتم
۲غایب شد از نظر به نفس راست کردنی
در پیش چشم خویش شکاری که داشتم
۳برخاک ریخت ناشده شیرین ازو لبی
از برگریز حادثه باری که داشتم
۴در زنگ غوطه زد ز تریهای روزگار
آیینه تمام عیاری که داشتم
۵صد گلشن خلیل در آتش نهفته داشت
در سینه داغ لاله عذاری که داشتم
۶از چشم شور خلق میان محیط شد
زین بحر بیکنار کناری که داشتم
۷از شورش زمانه مرا داشت بیخبر
زان چشم نیم مست خماری که داشتم
۸داغم که صرف سوخته جانی نگشت و مرد
در سینه همچو سنگ شراری که داشتم
۹چون آسیا به باد فنا داد هستیم
از گردش زمانه دواری که داشتم
۱۰بی آب کرد گوهر دریا دل مرا
از تنگنای چرخ فشاری که داشتم
۱۱شد شسته از نظاره آن لعل آبدار
بر دل ز روزگار غباری که داشتم
۱۲صائب فدای جلوه آن شهسوار شد
عقل و شکیب و صبر و قراری که داشتم
۱۳