دلتنگ از ملامت اغیار نیستم
چون گل ، گرفته در بغل خار نیستم
۱در زهر روی پوش خطر بیشتر بود
امن از خط نرسته دلدار نیستم
۲از طوق بندگی نکشم سر به سیم قلب
یوسف صفت گران به خریدار نیستم
۳وضع جهان ز نقطه دل دیده ام تمام
محتاج سیر و دور چو پرگار نیستم
۴صبح قیامت از سر هر مو علم کشید
از خویشتن هنوز خبردار نیستم
۵ز آزادگی بریده ام از خویش عمرهاست
در پیش خود چو سرو گرفتار نیستم
۶از سایه هما نشود خواب من گران
مست از غرور دولت بیدار نیستم
۷روشن به نور شمسه عقل است مغز من
آتش پرست طره زر تار نیستم
۸دیوانه ام که بر سر من جنگ می شود
جنس کساد کوچه و بازار نیستم
۹صائب ز خود غبار گرانی فشانده ام
چون بوی گل به هیچ دلی بار نیستم
۱۰