هر چند از گهر صدف آسا لبالبم
نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
۱تا کام من ز شهد خموشی گرفت کام
از یکدگر نشد ز حلاوت جدا لبم
۲هر چند در لباس شکرخند می زنم
از دل چو پسته زهر نهفته است تا لبم
۳چون صبح می کشم نفس ساده از جگر
آسوده است از سخن مدعا لبم
۴انگشت زینهار برآورد از زبان
از بس گزیده شد ز حدیث خطا لبم
۵مانند تیغ اگر چه به جوهر سرآمدم
صائب به حرف لاف نشد آشنا لبم
۶