هرگز نشد به حرف غرض آشنا لبم
آسوده است از دل بی مدعا لبم
۱هر چند چو صدف ز گهر سینه ام پرست
نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم
۲آه مرا به رشته گوهر غلط کنند
از دل ز بس که آبله چیده است تا لبم
۳منت خدای را که یکی بود حرف من
هر چند شد به عالم صورت دو تا لبم
۴تبخاله ها به ناله درآیند چون جرس
از درد چون شود به فغان آشنا لبم
۵چون گل مگر ز زخم سراپا دهن شوم
کی می کند به حرف شکایت وفا لبم؟
۶چون اهل دل گشاد من از حرف حق بود
آن غنچه نیستم که گشاید هوا لبم
۷دایم ز گریه گرچه مرا چشم و دل پرست
از ناله همچو کاسه خالی لبا لبم
۸از بس ز لب گشودن بیجا گزیده شد
لرزد به خود ز گفتن حرف بجا لبم
۹این چاشنی که قسمت من شد زخامشی
مشکل که بعد ازین شود از هم جدا لبم
۱۰رنگ شکسته کم ز زبان شکسته نیست
از ضعف، حال من نکند گر ادا لبم
۱۱گر خون شود ز تنگدلیها، نمی برد
چون غنچه التجا به نسیم صبا لبم
۱۲جان می دهد ترانه من اهل عشق را
صائب به لعل یار رسیده است تا لبم
۱۳