رنگین شده است بس که ز خونین ترانهام
مرغان غلط کنند به گل آشیانهام
۱هر پاره از دلم در توحید میزند
یک نقش بیش نیست در آیینهخانهام
۲دل خوردن است قسمتم از گرد خوان چرخ
از مرکز خودست چو پرگار دانهام
۳چون موجه سراب درین دشت آتشین
از پیچ و تاب خویش بود تازیانهام
۴چشمم چو شمع نیست به جام و سبوی کس
از گریهٔ خود است شراب شبانهام
۵سودای زلف سلسلهجنبان گفتگوست
کوته نمیشود به شنیدن فسانهام
۶آن بلبل غریب نوایم که در چمن
ننشست جوش سینه گل از ترانهام
۷مستغنیام ز خلق که اکسیر عشق ساخت
چون آفتاب چهره زرین خزانهام
۸چون غنچه داشتم دل جمعی درین چمن
بر باد داد یک نفس بیغمانهام
۹صائب ز جای خود نبرد حرف حق مرا
از تیر راست، روی نتابد نشانهام
۱۰