سر بر فلک ز همت والا کشیده ام
تسبیح را ز دست ثریا کشیده ام
۱هرگز نشد که بر سر حرف آورم ترا
من کز دهان غنچه سخن وا کشیده ام
۲گرکوه بیستون طرف بحث من شده است
در خاک و خون به موی مدارا کشیده ام
۳نیسان چرا گهر نکند قطره مرا؟
کم محنتی ز تلخی دریا کشیده ام؟
۴از پا کشند بی ادبان خار را و من
از خار راه او ز ادب پا کشیده ام
۵از خاکمال حادثه ایمن نبوده ام
چون سایه رخت خویش به هر جا کشیده ام
۶بارست بر تجرد من تهمت لباس
داغم که پا به دامن صحرا کشیده ام!
۷صائب دچار نشتر الماس گشته است
بیش از گلیم خویش اگر پا کشیده ام
۸