روی سخن ز آینهرویان ندیدهام
گاهی ز پشت آینه حرفی شنیدهام
۱در قبضه من است رگ خواب هرچه هست
هر کوچهای که هست به عالم دویدهام
۲لبتشنهٔ فراقم و آمادهٔ وداع
تیر ز شست جسته، کمان کشیدهام
۳از جور روزگار ندارم شکایتی
این گرگ را به قیمت یوسف خریدهام
۴دامنفشان گذشتهام از باغ چون نسیم
چون گل به رنگ و بوی بساطی نچیدهام
۵مورم ولی به بال و پر حرف شکرین
خود را به روی دست سلیمان کشیدهام
۶جوشیدهام به دشمن خونخوار چون شراب
بر روی تیغ گرمتر از خون دویدهام
۷آن دانهام که سرمه شده است استخوان من
تا خویش را ز خوشه به خرمن کشیدهام
۸چون شمع اگر چه هر رگ من جوی آتشی است
در کام اهل دل ثمر نارسیدهام
۹همت به سیر چشمی من ناز میکند
آب حیات را به تکلف چشیدهام
۱۰بر روی نازبالش گل تکیه میکند
عاشق به شوخ چشمی شبنم ندیدهام
۱۱اهل نظر به چشم مرا جای میدهند
آن قطرهام کز آبله دل چکیدهام
۱۲صائب چو نیست اهل دلی در بساط خاک
من نیز پا به دامن عزلت کشیدهام
۱۳