از سردی جهان لب گفتار بسته ام
چون بلبل خزان زده منقار بسته ام
۱چوب قفس ز گریه صیاد کرد گل
من دل بر آشیانه پر خار بسته ام
۲بر سینه سنگ سرمه زند اصفهان و من
دل بر سواد هند جگرخوار بسته ام
۳دست حنا گرفته گلگون به دوش من
پاداش همتی است که بر کار بسته ام
۴از بس شکستگی، نبود روی مجلسم
چون کاه روی زرد به دیوار بسته ام
۵آیینه ام ولی ز تریهای روزگار
بر رو هزار پرده زنگار بسته ام
۶آن به که آب گوهر خود را نهان کنم
فرد است یخ ز سردی بازار بسته ام
۷داغش ز چشم شور نمکسود گشته است
گر لاله ای به گوشه دستار بسته ام
۸در بزم روزگار به جز سوختن چو شمع
دیگر چه طرف از دل بیدار بسته ام؟
۹چون نقطه تنگدل شدم از پا شکستگی
احرام سیر و دور چو پرگار بسته ام
۱۰دل بد مکن که از ته دل نیست شکوه ام
این نغمه را به زور برین تار بسته ام
۱۱در زیر بار من نبود دوش هیچ کس
دایم چو سرو بر دل خود بار بسته ام
۱۲دزدیده ام به سینه نفسهای آتشین
در راه شعله سد خس و خار بسته ام
۱۳صائب ز بستن لب غماز عاجزم
هر چند کز فسون دهن مار بسته ام
۱۴