تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم
خون در دل از شکست خریدار داشتم
۱هرگز قرین نگشت به هم قول و فعل من
کردار را همیشه به گفتار داشتم
۲تا با خدا افتاد مرا کار، به شدم
شربت نداشتم چو پرستار داشتم
۳تا چون حباب چشم گشودم ز یکدگر
سر در کنار قلزم خونخوار داشتم
۴هرگز دلم ز فکر غزالان تهی نبود
دایم درین خرابه دو بیمار داشتم
۵چون شبنم از تجلی خورشید محو شد
چشم تری که از غم گلزار داشتم
۶هرگز نداشت میل، ترازوی مشربم
دایم به دست سبحه و ز نار داشتم
۷چون زلف، تار و پود حواسم نبود جمع
تا فکر جامه و غم دستار داشتم
۸فریاد من ز قحط هم آواز پست شد
کارم بلند بود چو همکار داشتم
۹داغ ترا به غیر نمودم ز سادگی
آیینه پیش صورت دیوار داشتم !
۱۰هرگز نصیب گوشه نشینان نمی شود
آن خلوتی که بر سر بازار داشتم
۱۱صائب هزار شکر که بر دل گذاشتم
دستی که بر سر از غم دلدار داشتم
۱۲