چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم
هر گوشه بحر فیض روان بود صبحدم
۱می زد دم از بهشت برین کنج خلوتم
طاوس قدس بال فشان بود صبحدم
۲دل دامن از غبار عناصر فشانده بود
جولان من برون ز مکان بود صبحدم
۳اشکم ز رازهای نهان پرده می گشود
حیرت اگر چه بند زبان بود صبحدم
۴زلف امید داعیه سرکشی نداشت
طول امل گسسته عنان بود صبحدم
۵معمور گشته بود دماغم ز بوی یار
بوی گلم به مغز گران بود صبحدم
۶شاخ گلی که دیده شبنم ندیده بود
در پیش دیده جلوه کنان بود صبحدم
۷از خون دیده ام شفقی بود روی چرخ
خورشید اگر چه مهر دهان بود صبحدم
۸دل در برم چو برگ خزان دیده می تپید
در عین نوبهار، خزان بود صبحدم
۹نوری که پرده سوز نظر بود در نقاب
مانند آفتاب عیان بود صبحدم
۱۰تسبیحم از کشاکش غیرت گسسته بود
دستم به زیر رطل گران بود صبحدم
۱۱عیسی گرفته بود ز لب مهر خامشی
شربت مرا ز شیره جان بود صبحدم
۱۲در انتظار جلوه خورشید، شبنمم
با چشم خون فشان نگران بود صبحدم
۱۳می گشت هر سخن که به گرد زبان کلک
باریکتر ز موی میان بود صبحدم
۱۴صائب خدا نصیب همه دوستان کند
من شرح چون دهم که چسان بود صبحدم؟
۱۵