از خاکیان ز صافی طینت جدا شدم
از دست روزگار برون چون دعا شدم
۱آورد روی عشرت روی زمین به من
تا قانع از جهان به مقام رضا شدم
۲چون آب تیغ بود وفادار، شبنمم
آویختم به دامن گل بیوفا شدم
۳دست نسیم و پای صبا در نگار بود
در گلشنی که من به هوای تو وا شدم
۴بر کوه و دشت جلوه من جای تنگ داشت
چون سیل در محیط تو بی دست و پا شدم
۵داغ است نوبهار ز فیض جنون من
دیوانه شد به هر که دو روز آشنا شدم
۶در طبع بردبار هدف سرکشی نبود
چون تیر من زکجروی خود خطا شدم
۷صائب به زیر تیغ سرآمد حیات من
زان دم که چون قلم به سخن آشنا شدم
۸