از روی نرم سرزنش خار می کشم
چون گل ز حسن خلق خود آزار می کشم
۱آزاده ام، مرا سر و برگ لباس نیست
از مغز خود گرانی دستار می کشم
۲هر چند شمع راهروانم چو آفتاب
از احتیاط دست به دیوار می کشم
۳آیینه پاک کرده ام از زنگ قیل و قال
از طوطیان گرانی زنگار می کشم
۴جان می رسد به لب من شیرین کلام را
تا حرف تلخی از دهن یار می کشم
۵نازی که داشتم به پدر چون عزیز مصر
در غربت این زمان ز خریدار می کشم
۶مژگان صفت به دیده خود جای می دهم
از پای هر که در ره او خار می کشم
۷از بس به احتیاط قدم می نهم به خاک
دست نوازشی به سر خار می کشم
۸بی پرده تر چو بوی گل از برگ می شود
هر چند پرده بر رخ اسرار می کشم
۹صائب به هیچ دل نبود دیدنم گران
بار کسی نمی شوم و بار می کشم
۱۰