عمری است ما لب از طمع خام بستهایم
از صبر سنگ بر دل ناکام بستهایم
۱مینای باده با رگ گردن مطیع ماست
تا لب ز گفتگو چو لب جام بستهایم
۲از شکرست بستر و بالین ما چو مغز
تا دیده از نظاره چو بادام بستهایم
۳بیطالعیم، ورنه درین طرفه صیدگاه
چندان که چشم کار کند دام بستهایم
۴زان لب کز او کسی نشنیده است حرف تلخ
امیدها به بوسه و پیغام بستهایم
۵اسباب کامرانی خصم است سالها
طرفی که ما ازین دل خود کام بستهایم
۶هرچند بر زمین پر ما نقش بسته است
احرام بوسه لب آن بام بستهایم
۷ز آغاز میتوان به سرانجام راه برد
ما دل عبث به فکر سرانجام بستهایم
۸چون دانه نیست عاریتی سیر دام ما
ما دل به دام چون گره دام بستهایم
۹صائب به ذوق ما نتوان یافت کافری
زنار را به رغبت احرام بستهایم
۱۰